نوشته: فیلیپ ک. دیک
برگردان: سمیه کرمیمنبع : www.fantasy.ir
۶.بین ظهر و ساعت یک بعداز
ظهر خیابانهای مملو از آشغال، پر بود از مردم. آن زمان یعنی شلوغترین وقت
روز را برای تلفن کردن انتخاب کرد. یک اتاقک تلفن در سوپرمارکت بزرگ را
انتخاب کرد، شمارهی آشنای ادارهی پلیس را گرفت و بعد در همان حال که
گوشیِ سرد را مقابل گوشش گرفته بود به انتظار ایستاد. به عمد خطِ صوتی را
انتخاب کرده بود، نه تصویری. علیرغم لباسهای دستدوم و قیافهی مزخرف
اصلاحنشدهاش، ممکن بود شناخته شود.
مسؤول پاسخگویی را نمیشناخت.
با احتیاط شمارهی پیج[۱] را داد. اگر ویتور[۲] داشت کارمندانِ سابق را از
کنار بر کنار میکرد و افراد خودش را سرکار میگذاشت، ممکن بود خودش را در
حال صحبت با یک غریبه بیابد.
صدای خشن پیج آمد: «الو»
آندرتون[۳]
خیالش راحت شد و نگاهی به اطراف انداخت. هیچکس حواسش به او نبود.
خریداران میان محصولات در حرکت بودند و کارهای روزمرهشان را انجام
میدادند. آندرتون پرسید: «میتونی صحبت کنی؟ یا زیر نظر هستی؟»
لحظهای
سکوت برقرار شد. میتوانست چهرهی آرام پیج را تصور کند که با عدماطمینان
در هم شده و دارد به سختی تلاش میکند که چه تصمیمی بگیرد. بالاخره کلمات
بریده بریده به گوش رسیدند. «چرا؟ چرا به اینجا تلفن زدی؟»
آندرتون
که سوال را نادیده میگرفت، گفت: «منشی تلفن را نشناختم. پرسنل جدیده؟»
پیج
با صدایی نازک و توگلویی تایید کرد: «کاملاً جدید. این روزها تغییر و
تحولات اساسی داریم.»
آندرتون با حالتی پرتنش گفت: «منم همین طور
شنیدم. کارت چطوره؟ هنوز جات امنه؟»
«یک دقیقه صبر کن.» گوشی تلفن
پایین گذاشته شد و بعد صدای خفهی گام برداشتن در گوش آندرتون پیچید. به
دنبال آن صدایِ تند کوبیده شدن در به گوش رسید. پیج برگشت. به خشکی گفت:
«حالا بهتر میتونیم صحبت کنیم.»
«چقدر بهتر؟»
«نه خیلی.
کجایی؟»
آندرتون گفت: «در حال قدم زدن تو پارک مرکزی و لذت بردن از
آفتاب.» تا جایی که میدانست پیج رفته بود تا مطمئن شود ضبطکنندهی
مکالماتِ خط سر جایش باشد. همین حالا هم ممکن بود یک گروه پلیس هوایی در
راه باشند. اما مجبور بود از همین شانس کوچک استفاده کند. به تندی گفت: «من
تو کار جدیدی هستم. حالا یک برقکار هستم.»
پیج با سردرگمی
گفت:«آره؟»
«فکر کردم شاید کاری برای من داشته باشی. اگر بشه
هماهنگش کرد دوست دارم بیام و تجهیزات پایهی محاسباتی را بررسی کنم. به
خصوص بانکهای اطلاعاتی و تحلیلی در بخش میمونها را.»
پیج بعد از
مکثی کوتاه گفت: «این... ممکنه بشه ترتیبش را داد. اگه واقعاً خیلی مهم
باشه.»
آندرتون او را مطمئن ساخت: «مهمه. برای تو چه زمانی مناسبه؟»
پیج
که با خودش کلنجار میرفت گفت: «خب، دارم از یه تیم تعمیرکار میخوام بیان
و یک نگاهی به تجهیزات ارتباط داخلی بندازن. کمیسرِ فعلی میخواد ارتقاش
بده تا سریعتر بتونه با همه در ارتباط باشه. تو هم میتونی همراهشون
بیایی.»
«میام. کی؟»
«ساعت چهار. ورودی ب، طبقهی ۶. میام
دنبالت.»
آندرتون که داشت گوشی را میگذاشت، گفت: «باشه، امیدوارم
وقتی میرسم هنوز کارت را داشته باشی.»
تماس را قطع کرد و به سرعت
اتاقک تلفن را ترک کرد. یک لحظه بعد داشت راهش را از میان انبوه جمعیتی که
در کافهای در همان نزدیکی جمع شده بودند، باز میکرد. هیچکس نمیتوانست
آنجا پیدایش کند.
باید سه ساعت و نیم صبر میکرد. و حالا این زمان
خیلی بیشتر به نظر میرسید. وقتی بالاخره توانست پیج را طبق قراری که
هماهنگ شده بود ملاقات کند، برایش ثابت شد که طولانیترین انتظار زندگیاش
بودهاست.
اولین چیزی که پیج گفت این بود: «تو دیوونه شدی. به چه
دلیل لعنتی برگشتی اینجا؟»
«زیاد نمیمونم.» آندرتون با حالتی عصبی
شروع کرد به راه رفتن اطراف محوطهی میمونها و از روی قاعده درها را یکی
بعد از دیگری قفل کرد. «نذار کسی بیاد تو. نمیتونم خطر کنم.»
پیج
که در هراس از گیرافتادن بود، تعقیبش کرد: «باید همون موقع که میتونستی
استعفا میدادی. ویتور داره از آب گلآلود ماهی میگیره. یک کاری کرده تمام
کشور برای ریختن خون تو فریاد بکشه.»
آندرتون که او را نادیده
میگرفت، مخزنِ کنترلیِ اصلی ماشینآلات تحلیلی را باز کرد.
«کدوم
یکی از سه میمون گزارش اقلیت را داده؟»
«از من نپرس، من دارم میرم
بیرون.» پیج که در راه رفتن به سوی در بود، مکث کوتاهی کرد و به سوی پیکر
وسطی اشاره کرد و بعد ناپدید شد. در بسته شد، آندرتون تنها بود.
وسطی.
آن یکی را خوب میشناخت. پیکر کوتوله و گوژپشت پانزده سال بود که میان
سیمکشیها و رلهها دفن شده بود. وقتی آندرتون به او نزدیک شد، نگاهش
نکرد. با چشمانی تهی وبینور به دنیایی میاندیشید که هنوز وجود نداشت و
نسبت به واقعیتِ فیزیکی اطرافش نابینا بود.
جری[۴] بیست و چهار سال
داشت. در اصل در ردهی عقبافتادههایی که به بیماری آبآوردگی مغز مبتلا
هستند، طبقه بندی شده بود، اما وقتی به شش سالگی رسید، بررسیکنندههای
روانی توانایی پیشآگاهی را در او تشخیص دادند که در اعماق لایههای بافت
در حال فساد، دفن شده بود. با رفتن به یک مدرسهی آموزشی که توسط دولت
اداره میشد، توانایی راکدش فعال شد. وقتی نه سالش شد، تواناییاش به
مرحلهی قابل استفادهای رسیده بود. به هر حال جری در اغتشاشِ بیانتهای
عقبافتادگی باقی ماند، توانایی رو به رشدش، کل شخصیت او را بلعید.
آندرتون
خم شد و شروع کرد به باز کردن پوششهای محافظتیِ حلقههای نوار که داخل
دستگاه تحلیلگر ذخیره شده بودند. با استفاده از نمودارها، بردارها را از
مراحل نهایی کامپیوترهای مجتمع تا نقطهای که تجهیزاتِ فردی جری منشعب شده
بود، دنبال کرد. ظرف دو دقیقه داشت با حالتی لرزان دو تا نوار نیمساعته را
بیرون میکشید. یعنی آخرین اطلاعاتی که تحت تأثیر گزارش اکثریت قرار
نگرفته بودند. با کمک گرفتن از نمودار کدها، بخشی از نوار را که به کارتِ
او ارجاع داشت، انتخاب کرد.
یک دستگاه نوارخوان همان نزدیکیها برپا
شده بود. همان طور که نفسش را در سینه حبس کرده بود، نوار را داخل دستگاه
گذاشت، آن را روشن کرد و گوش داد. فقط یک ثانیه طول کشید. از اولین جملهی
گزارش مشخص بود که چه اتفاقی افتاده. چیزی را که میخواست به دست آورده
بود، میتوانست دست از جستجو بکشد.
پیشآگاهیِ جری دچار اختلاف فاز
شده بود. به خاطر ماهیتِ غیرقابل پیشبینیِ پیشآگاهی، او داشت بازهی
زمانیای را که اندکی با دو تای دیگر فرق داشت، تجربه میکرد. از دید او
گزارشی که بر اساس آن آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، رویدادی بود که باید با
بقیهی چیزها متمرکز میشد. این اطلاع و واکنش آندرتون، فقط یک تکهی دیگر
از اطلاعات بود.مشخصاً گزارش جری، گزارش اکثریت را لغو میکرد. آندرتون که
با خبر شده بود قرار است مرتکب قتل بشود، تصمیمش را عوض کرده و مرتکب قتل
نمیشد. دورنمای جنایت، خود جنایت را لغو کرده بود، این پیشگیری فقط به این
دلیل که او از جریان باخبر شده بود، اتفاق میافتاد. در این شرایط یک
بردار-زمان جدید خلق شده بود.اما جری رای نیاورده بود.
آندرتون در
همان حال که میلرزید، نوار را به عقب برگرداند و دکمهی ضبط را فشار داد.
با سرعت بالا یک نسخهی کپی از گزارش تهیه کرد، گزارش اصلی را سرجایش
برگرداند و نسخهی دوم را از دستگاه پاک کرد. این اثبات بیاعتباری و
منسوخشدگی کارت بود. تنها کاری که باید میکرد این بود که آن را به ویتور
نشان دهد...
حماقت خودش شگفتزدهاش کرد. بدون شک ویتور این گزارش را
دیده بود و بر خلاف آن پست کمیسر را اشغال کرده بود، و تیم پلیس را به
جستجوی او فرستاده بود. ویتور قصد نداشت دوباره برگردد سر جای قبلش، او
نگران بیگناهی آندرتون نبود.
پس چه کار دیگری از او ساخته بود؟ چه
کس دیگری ممکن بود علاقهمند باشد؟
ادامه مطلب