X
تبلیغات
لائوکون

لائوکون

تاریخچه هتل

امروزه سفر راهی برای دور شدن از خانه خلق کرده است. در این راستا پیوند نزدیکی میان رشد امکانات، تسهیلات و توسعه شیوه های حمل و نقل به وجود آمده است. تا نیمه های قرن نوزده میلادی، سفر منحصر به جاده های داخل مرزها بود، خواه سفر تجاری، خواه سفر تفریحی. در کشورهای اروپایی برای پاسخگویی به این خواسته مسافران و مهمانپذیر ها در راه های اصلی و نزدیک به شهرهای مهم ساخته شدند. قرن هاست در اروپا شغل مسافر خانه داری رواج دارد. از هنگامی که روم فتح شد، مسافر خانه ها و مهمانپذیر ها یکی پس از دیگری ساخته می شدند و در مقابل پولی که از مشتریان دریافت می کردند، غذا و نوشیدنی و وسایل سرگرمی و راحتی ایشان را فراهم می آوردند. با انحطاط امپراتوری روم در حدود سال 500م. به دلیل مشکلات، سالها با فقدان تجارت و بازرگانی روبه رو بودند. در این دوره، کلیسا پذیرای مسافران بود. در قرن 15م. مسافرخانه ها بار دیگر در کشورهای اروپایی بسیاری، به ویژه انگلستان و فرانسه توسعه یافت.

تدریجاً در قرون هفده و هجده میلادی، این مسافر خانه ها گسترش یافتند به طوری که برخی از آنها بین 30 تا 50 اتاق داشتند و امکانات خود را افزایش دادند. با روی کار آمدن خطوط راه آهن، حدود سال 1825م. در انگلستان، سرنوشت مسافر خانه ها مهمور شد. از مدت زمان سفر کاسته شد و مهمانپذیر های بسیاری رو به فراموشی رفتند چرا که مسیرها تغییر کرده بود؛ این فراموشی تا اوایل قرن بیست ادامه داشت تا اینکه موتورسواران و دوچرخه سواران به کمک مسافرخانه ها آمدند. هتل ها نیز از قلب مسافرخانه ها بیرون آمدند شاید تنها با یک تغییر ساده اسمی! صنعت هتلداري نوين آغاز خود را به كشورهاي اروپايي بويژه سوييس مديون است. اين صنعت در ساختمانهاي كوچك و محقر كه براي گشودن آنها ازكليدهاي چوبين استفاده مي‌شد، شكل گرفت و در همين هتلهاي كوچك انواع خدمات و سرويسها به مشتريان عرضه مي‌گرديد. دارندگان هتلها بيشتر طبقه ثروتمند و اشراف بودند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت 23:37  توسط   | 

لائوکون و پسرانش

یونانیان پس از ده سال محاصره تروا نتوانستند آن را به تصاحب آورند. پریلیس ، نهاندان پیشگو و به روایتی کالخاس ، پیشگوی دیگر (یا شاید اولیس) به آگاممنون پیشنهاد کرد اسبی چوبین بسازد. آگاممنون اپئیوس و پانوپه را مامور انجام این کار کرد. آنان اسبی چوبین و میان تهی ساختند که دمفون ،منلاس ، اولیس و بسیاری دیگر از جنگجویان در درون آن پنهان شدند. یونانیان این اسب چوبین را در کرانه تروا رها کردند و وانمود کردند که می خواهند به محاصره پایان دهند. اهالی تروا به رایزنی نشستند که حال چه باید کرد. برخی مانند کاساندر پیشگو ، که از سوی ایزدان محکوم بود ، کسی حرفش را باور نکند ، عقیده داشتند که این اسب یک نیرنگ جنگی است و به هیچ روی نباید آن را به بهانه اهدای آن به ایزدان وارد شهر کرد. لائوکون پیشوای مذهبی نیز بر همین باور بود و حتی نیزه هایی به جانب حیوان ساختگی پرتاب کرد تا ثابت کند از آن صدای شیئی میان تهی برمی خیزد. ولی چیزی نگذشت که مارهایی او را خفه کردند و مردم تروا گمان کردند اهانتی به مقدسات روا داشته است.این مارها توسط آتنا خدای یونانی بر سر آنها فرستاده شد. بدین ترتیب اسب چوبی را داخل شهر کردند. جنگجویان یونانی از تاریکی شب سود جستند و از شکم اسب بیرون آمدند ، دروازه شهر را گشودند و شهر را تصرف کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 19:9  توسط   | 

تناسبات در آفرینش آثار هنری

تناسب  مفهومی ریاضی است که در هنر تجسمی بر رابطه ی مناسب میان اجزا ء با یک دیگر و با کل اثر دلالت دارد کاربرد تناسبات به دلیل ایجاد زیبایی بصری در هنر های تجسمی از اهمیتی ویژه برخوردار است . تقریبا″ همه ی آثار هنری بر اساس نوعی تناسب به وجود آمده اند . ازاین جهت تناسب یکی از اصول اولیه اثر هنری است که رابطه ی هماهنگ میان اجزاء آن را بیان می کند .

       تناسب ، عبارت است از :رابطه نسبی و قیاسی بین اجزای مختلف و تمامی یک عنصر . تناسب گاهی از طریق کشف و شهود و بینش و زمانی از راه اعمال نسبت های ریاضی به وجود می آید . در آثار هنر های بصری ، نسبت های ریاضی ، در ایجاد تناسبات ، همان قدر زیبا و دارای ارزش است که نسبت های موجود در ساختمان اندام های طبیعت .

      

معمولا″ تشخیص تناسب و ایجاد روابط مناسب میان اجزاء یک اثر هنری ومیان اجزاء با کل اثر براساس تجربه مهارت و ذوق زیبایی شناختی هنرمند می باشد . مثل ایجاد تناسب میان رنگ ها و سایه ی رنگ های یک تابلو نقاشی . در آفرینش یک اثر هنری ، باید به مقدار نسبت های موجود بین عناصر بصری ، توجه ویژه ای  چه مقدار فضا ، چه اندازه نور ، در کنار چه اندازه تاریکی و چه مقدار بافت زبر و خشن ، در برابر چه مقدار بافت نرم و لطیف قرار دارد

 اندازه ی قسمت های مختلف بدن و تناسبات آن از دیر باز مورد توجه هنرمندان بوده است . آن ها همواره سعی کرده اند پیکره انسان را با زیباترین تناسبات طراحی کنند .

  

 مجسمه داوود میکل آنژ  اوج این تناسبات و هماهنگی است که همواره توسط هنرمندان دیگر مورد الگو قرار گرفته است.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 11:42  توسط   | 

آرت نووا Art Nouveau

در دهه آخر قرن نوزدهم، هنرمندان به دنبال راه های تازه ای می گشتند که ملازم با تحولات علمی، صنعتی و اجتماعی، نیازهای آنها را برآورده کند. جستجوی ارزش های معنوی توسط هنرمندان نیز بخشی از این تلاش بود که از حدود 1890 به ایجاد سبک هنری نوینی منجر شد. این سبک در طول مدتی کوتاه، به یک جنبش همگانی بزرگ در اروپا تبدیل گردید و ذوق هنری غرب را از عوام تا خواص تحت تأثیر قرار داد و تا سال 1914 سبک غالب هنر در دنیای غرب بود. این سبک هنر "هنر نو" یآ همان "آرنوو Art Nouveau" است که از درون تلاش ها و کنکاش های هنری هنرمندان این دوران سر برآورد و بر همه هنرها از نقاشی و پیکر تراشی گرفته تا کتاب آرایی، پوستر سازی، مصور سازی کتاب، معماری، تزئینات داخلی، هنرهای دستی، منسوجات و همچنین موسیقی و تئاتر و ادبیات تأثیر گذاشت. فراگیر شدن آرت نوو چنان بود که جنبه مردمی به خود گرفت و عده ای از هنرمندان ناشناخته و عادی آن را گسترش دادند. البته هنرمندان پیشگام و بنام سده بیستم نیز از این سبک تأثیر زیادی گرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 15:41  توسط   | 

گزارش اقلیت، بخش دوم

نوشته: فیلیپ ک. دیک
برگردان: سمیه کرمی

منبع : www.fantasy.ir


۶.
بین ظهر و ساعت یک بعداز ظهر خیابان‌های مملو از آشغال، پر بود از مردم. آن زمان یعنی شلوغ‌ترین وقت روز را برای تلفن کردن انتخاب کرد. یک اتاقک تلفن در سوپرمارکت بزرگ را انتخاب کرد، شماره‌ی آشنای اداره‌ی پلیس را گرفت و بعد در همان حال که گوشی‌ِ سرد را مقابل گوشش گرفته بود به انتظار ایستاد. به عمد خطِ صوتی را انتخاب کرده بود، نه تصویری. علی‌رغم لباس‌های دست‌دوم و قیافه‌ی مزخرف اصلاح‌نشده‌اش، ممکن بود شناخته شود.

مسؤول پاسخ‌گویی را نمی‌شناخت. با احتیاط شماره‌ی پیج[۱] را داد. اگر ویتور[۲] داشت کارمندانِ سابق را از کنار بر کنار می‌کرد و افراد خودش را سرکار می‌گذاشت، ممکن بود خودش را در حال صحبت با یک غریبه بیابد.

صدای خشن پیج آمد: «الو»

آندرتون[۳] خیالش راحت شد و نگاهی به اطراف انداخت. هیچ‌کس حواسش به او نبود. خریداران میان محصولات در حرکت بودند و کارهای‌ روزمره‌شان را انجام می‌دادند. آندرتون پرسید: «می‌تونی صحبت کنی؟ یا زیر نظر هستی؟»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. می‌توانست چهره‌ی آرام پیج را تصور کند که با عدم‌اطمینان در هم شده و دارد به سختی تلاش می‌کند که چه تصمیمی بگیرد. بالاخره کلمات بریده بریده به گوش رسیدند. «چرا؟ چرا به این‌جا تلفن زدی؟»

آندرتون که سوال را نادیده می‌گرفت، گفت: «منشی تلفن را نشناختم. پرسنل جدیده؟»

پیج با صدایی نازک و توگلویی تایید کرد: «کاملاً‌ جدید. این روزها تغییر و تحولات اساسی داریم.»

آندرتون با حالتی پرتنش گفت: «منم همین طور شنیدم. کارت چطوره؟ هنوز جات امنه؟»

«یک دقیقه صبر کن.» گوشی تلفن پایین گذاشته شد و بعد صدای خفه‌ی گام برداشتن در گوش آندرتون پیچید. به دنبال آن صدایِ تند کوبیده شدن در به گوش رسید. پیج برگشت. به خشکی گفت: «حالا بهتر می‌تونیم صحبت کنیم.»

«چقدر بهتر؟»

«نه خیلی. کجایی؟»

آندرتون گفت: «در حال قدم زدن تو پارک مرکزی و لذت بردن از آفتاب.» تا جایی که می‌دانست پیج رفته بود تا مطمئن شود ضبط‌کننده‌ی مکالماتِ خط سر جایش باشد. همین حالا هم ممکن بود یک گروه پلیس هوایی در راه باشند. اما مجبور بود از همین شانس کوچک استفاده کند. به تندی گفت: «من تو کار جدیدی هستم. حالا یک برق‌کار هستم.»

پیج با سردرگمی گفت:«آره؟»

«فکر کردم شاید کاری برای من داشته باشی. اگر بشه هماهنگش کرد دوست دارم بیام و تجهیزات پایه‌ی محاسباتی را بررسی کنم. به خصوص بانک‌های اطلاعاتی و تحلیلی در بخش میمون‌ها را.»

پیج بعد از مکثی کوتاه گفت: «این... ممکنه بشه ترتیبش را داد. اگه واقعاً خیلی مهم باشه.»

آندرتون او را مطمئن ساخت: «مهمه. برای تو چه زمانی مناسبه؟»

پیج که با خودش کلنجار می‌رفت گفت: «خب، دارم از یه تیم تعمیرکار می‌خوام بیان و یک نگاهی به تجهیزات ارتباط داخلی بندازن. کمیسرِ فعلی می‌خواد ارتقاش بده تا سریع‌تر بتونه با همه در ارتباط باشه. تو هم می‌تونی همراهشون بیایی.»

«میام. کی؟»

«ساعت چهار. ورودی ب، طبقه‌ی ۶. میام دنبالت.»

آندرتون که داشت گوشی را می‌گذاشت، گفت: «باشه، امیدوارم وقتی می‌رسم هنوز کارت را داشته باشی.»

تماس را قطع کرد و به سرعت اتاقک تلفن را ترک کرد. یک لحظه بعد داشت راهش را از میان انبوه جمعیتی که در کافه‌ای در همان نزدیکی جمع شده بودند، باز می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌جا پیدایش کند.

باید سه‌ ساعت و نیم صبر می‌کرد. و حالا این زمان خیلی بیشتر به نظر می‌رسید. وقتی بالاخره توانست پیج را طبق قراری که هماهنگ شده بود ملاقات کند، برایش ثابت شد که طولانی‌ترین انتظار زندگی‌اش بوده‌است.

اولین چیزی که پیج گفت این بود: «تو دیوونه شدی. به چه دلیل لعنتی برگشتی این‌جا؟»

«زیاد نمی‌مونم.» آندرتون با حالتی عصبی شروع کرد به راه رفتن اطراف محوطه‌ی میمون‌ها و از روی قاعده درها را یکی بعد از دیگری قفل کرد. «نذار کسی بیاد تو. نمی‌تونم خطر کنم.»

پیج که در هراس از گیرافتادن بود، تعقیبش کرد: «باید همون موقع که می‌تونستی استعفا می‌دادی. ویتور داره از آب گل‌آلود ماهی می‌گیره. یک کاری کرده تمام کشور برای ریختن خون تو فریاد بکشه.»

آندرتون که او را نادیده می‌گرفت، مخزنِ‌ کنترلیِ اصلی ماشین‌آلات تحلیلی را باز کرد.

«کدوم یکی از سه میمون گزارش اقلیت را داده؟»

«از من نپرس، من دارم می‌رم بیرون.» پیج که در راه رفتن به سوی در بود، مکث کوتاهی کرد و به سوی پیکر وسطی اشاره کرد و بعد ناپدید شد. در بسته شد، آندرتون تنها بود.

وسطی. آن یکی را خوب می‌شناخت. پیکر کوتوله و گوژپشت پانزده سال بود که میان سیم‌کشی‌ها و رله‌ها دفن شده بود. وقتی آندرتون به او نزدیک شد، نگاهش نکرد. با چشمانی تهی وبی‌نور به دنیایی می‌اندیشید که هنوز وجود نداشت و نسبت به واقعیتِ فیزیکی اطرافش نابینا بود.

جری[۴] بیست و چهار سال داشت. در اصل در رده‌ی عقب‌افتاده‌هایی که به بیماری آب‌آوردگی مغز مبتلا هستند، طبقه بندی شده بود، اما وقتی به شش سالگی رسید، بررسی‌کننده‌های روانی توانایی پیش‌آگاهی را در او تشخیص دادند که در اعماق لایه‌های بافت در حال فساد، دفن شده بود. با رفتن به یک مدرسه‌ی آموزشی که توسط دولت اداره می‌شد، توانایی راکدش فعال شد. وقتی نه سالش شد، توانایی‌اش به مرحله‌ی قابل استفاده‌ای رسیده بود. به هر حال جری در اغتشاشِ بی‌انتهای عقب‌افتادگی باقی ماند، توانایی رو به رشدش، کل شخصیت او را بلعید.

آندرتون خم شد و شروع کرد به باز کردن پوشش‌های محافظتیِ حلقه‌های نوار که داخل دستگاه تحلیل‌گر ذخیره شده بودند. با استفاده از نمودارها، بردارها را از مراحل نهایی کامپیوترهای مجتمع تا نقطه‌ای که تجهیزاتِ فردی جری منشعب شده بود، دنبال کرد. ظرف دو دقیقه داشت با حالتی لرزان دو تا نوار نیم‌ساعته را بیرون می‌کشید. یعنی آخرین اطلاعاتی که تحت تأثیر گزارش اکثریت قرار نگرفته بودند. با کمک گرفتن از نمودار کدها، بخشی از نوار را که به کارتِ او ارجاع داشت، انتخاب کرد.

یک دستگاه نوارخوان همان نزدیکی‌ها برپا شده بود. همان طور که نفسش را در سینه حبس کرده بود، نوار را داخل دستگاه گذاشت، آن را روشن کرد و گوش داد. فقط یک ثانیه طول کشید. از اولین جمله‌ی گزارش مشخص بود که چه اتفاقی افتاده. چیزی را که می‌خواست به دست آورده بود، می‌توانست دست از جستجو بکشد.

پیش‌آگاهیِ جری دچار اختلاف فاز شده بود. به خاطر ماهیتِ غیرقابل پیش‌بینیِ پیش‌آگاهی، او داشت بازه‌ی زمانی‌ای را که اندکی با دو تای دیگر فرق داشت، تجربه می‌کرد. از دید او گزارشی که بر اساس آن آندرتون مرتکب قتل خواهد شد، رویدادی بود که باید با بقیه‌ی چیزها متمرکز می‌شد. این اطلاع و واکنش آندرتون، فقط یک تکه‌ی دیگر از اطلاعات بود.مشخصاً گزارش جری، گزارش اکثریت را لغو می‌کرد. آندرتون که با خبر شده بود قرار است مرتکب قتل بشود، تصمیمش را عوض کرده و مرتکب قتل نمی‌شد. دورنمای جنایت، خود جنایت را لغو کرده بود، این پیشگیری فقط به این دلیل که او از جریان باخبر شده بود، اتفاق می‌افتاد. در این شرایط یک بردار-زمان جدید خلق شده بود.اما جری رای نیاورده بود.

آندرتون در همان حال که می‌لرزید، نوار را به عقب برگرداند و دکمه‌ی ضبط را فشار داد. با سرعت بالا یک نسخه‌ی کپی از گزارش تهیه کرد، گزارش اصلی را سرجایش برگرداند و نسخه‌ی دوم را از دستگاه پاک کرد. این اثبات بی‌اعتباری و منسوخ‌شدگی کارت بود. تنها کاری که باید می‌کرد این بود که آن را به ویتور نشان دهد...
حماقت خودش شگفت‌زده‌اش کرد. بدون شک ویتور این گزارش را دیده بود و بر خلاف آن پست کمیسر را اشغال کرده بود، و تیم پلیس را به جستجوی او فرستاده بود. ویتور قصد نداشت دوباره برگردد سر جای قبلش، او نگران بی‌گناهی آندرتون نبود.

پس چه کار دیگری از او ساخته بود؟ چه کس دیگری ممکن بود علاقه‌مند باشد؟




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 0:52  توسط   | 

گزارش اقلیت ، بخش اول

نوشته: فیلیپ ک. دیک
برگردان: سمیه کرمی

منبع : www.fantasy.ir

۱.

آندرتون وقتی مرد جوان را دید، اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: من دارم کچل می‌شوم. کچل و چاق و پیر. اما این را بلند نگفت. به جای این کار، صندلی‌اش را عقب داد، بلند شد و با عزمی راسخ کنار میزش آمد و دست راستش را به خشکی دراز کرد. همان‌ طور که با مهربانی ساختگی لبخند می‌زد، با مرد جوان دست داد.

او پرسید: «ویتوِر؟[۱]» داشت سعی می‌کرد لحن سوالش مهربان به نظر برسد.

مرد جوان گفت: «درسته. اما البته شما اد صدایم کنید. این در صورتی‌ است که شما هم مثل من از تشریفات غیرضروری خوشتون نیاد.» حالتی که روی چهره‌ی بور و بسیار مصممش بود، نشان می‌داد که موضوع را حل‌شده فرض کرده. از این به بعد جان و اِد خواهند بود. همه چیز از همان ابتدا به طرز خوشایندی مسالمت‌آمیز خواهد بود.

آندرتون که پیش‌درآمد بسیار دوستانه را نادیده می‌گرفت، محتاطانه پرسید: «برای پیدا کردن ساختمان خیلی به زحمت افتادین؟» خدای بزرگ، مجبور بود به یک چیزی چنگ بیاندازد. ترس به او هجوم آورد و شروع به عرق‌ریختن کرد. ویتوِر طوری داشت در اطراف دفتر راه می‌رفت، انگار که از همین حالا صاحبش شده باشد، انگار داشت ابعادش را اندازه می‌گرفت. نمی‌توانست چند روزی صبر کند؟ یک فاصله‌ی مودبانه؟

ویتوِر که دستانش را داخل جیب‌هایش گذاشته بود با شادمانی پاسخ داد: «مشکلی پیش نیامد.» با اشتیاق پرونده‌های حجیم را که کنار دیوار چیده شده بودند، بررسی کرد.

«من کورکورانه به سازمان شما نمی‌آم، متوجه که هستین. من درباره‌ی روش اداره‌ی پادجرم، عقاید خاص خودم را دارم.»

آندرتون که می‌لرزید، پیپش را روشن کرد. «چطوری اداره می‌شه؟ دوست دارم بدونم.»

ویتور گفت: «بد نیست. در واقع خیلی هم خوبه.»

آندرتون با لحنی یک‌نواخت گفت:«این نظر شخصی‌ شماست؟ یا فقط یک تعارف؟»

ویتوِر با چهره‌ای خالی از تزویر به او چشم دوخت. «شخصی و عمومی. سنا از کار شما راضیست. در واقع، آن‌ها علاقه‌مند هستند.» او اضافه کرد: «البته به همون اندازه‌ای که مردان پیر می‌تونن علاقه‌مند باشن.»

آندرتون خودش را عقب کشید، اما در ظاهر خونسرد باقی‌ماند. اگرچه برایش سخت بود. در این فکر بود که ویتوِر واقعاً به چه چیز فکر می‌کند. در آن کله‌ی حسابی اصلاح‌شده واقعاً چه می‌گذشت؟ چشمان مرد جوان، آبیِ‌روشن و به طرز آزاردهنده‌ای باهوش بود. ویتوِر به هیچ عنوان ابله نبود، و مشخص بود آرزوهای دور و درازی دارد.

آندرتون با احتیاط گفت: «آن‌ طور که من متوجه شدم، تا زمانی که بازنشست شوم، شما دستیار من خواهید بود.»

دیگری بدون لحظه‌ای درنگ، پاسخ داد: «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.»

پیپ در دستان آندرتون لرزید. «آن زمان ممکن است امسال یا سال بعد یا حتا ده سال بعد از این باشد. من هیچ اجباری برای بازنشست شدن ندارم. من پادجرم را بنیان‌گذاری کردم و تا هر وقت که بخواهم می‌توانم این‌جا بمانم. این کاملاً تصمیم خودم است.»

ویتوِر سر تکان داد، هنوز هم حالت چهره‌اش حاکی از سادگی بود: «البته.»

آندرتون با قدری تلاش، کمی آرام شد. «من فقط خواستم همه چیز را روشن کنم.»

ویتوِر موافقت کرد:«از ابتدا. رییس شمایی، هر چی شما بگی، همون می‌شه.»

با لحنی در نهایت صداقت پرسید:«ممکنه سازمان را به من نشون بدین؟ دوست دارم، هر چه زودتر با روال کلی کار آشنا بشم.»

همان‌طور که میان ردیف‌های شلوغ دفاتر که با رنگ زرد روشن شده بودند، قدم می‌زدند آندرتون گفت: «البته شما با نظریه‌ی پادجرم آشنا هستید. فرض می‌کنم که این‌ طور باشه.»

ویتوِر پاسخ داد: «من همون اطلاعاتی را دارم که به صورت عمومی قابل دسترس است. شما با کمک گرفتن از پیش‌آگاه‌های جهش‌یافته‌تون به طور برجسته و موفقیت‌آمیزی تونستین سیستم جزاییِ زندان و جریمه را که مربوط به بعد از جنایت هستند، حذف کنید. همه می‌دونن مجازات هیچ‌وقت یک بازدارنده‌ی مناسب نبوده و هیچ دردی از قربانی‌ای که مرده دوا نمی‌کند.»

به آسانسور پایین‌رونده رسیده بودند. درحالی‌که آسانسور آن‌ها را به آرامی پایین می‌برد، آندرتون گفت: «احتمالاً مشکلات قانونی اساسی که روش پادجرم بوجود می‌آورد را متوجه شدین. ما افرادی را دستگیر می‌کنیم که هیچ قانونی را نشکستند.»

ویتوِر با اعتقاد راسخ گفت: «ولی قطعاً این کار را می‌کنند.»

«خوشبختانه این کار را نمی‌کنند، چون آن‌ها را قبل از این که حرکت خشونت‌آمیزی مرتکب بشوند، دستگیر می‌کنیم. بنابراین خود عمل ارتکاب به جرم قطعاً غیرواقعی‌ است. ما ادعا می‌کنیم آن‌ها مجرم هستند. و از طرف دیگر آن‌ها تا ابد ادعا می‌کنند که بی‌گناه هستند. و از یک زاویه دید، آن‌ها واقعاً هم بی‌گناه هستند.»

آسانسور باز شد تا آن‌ها خارج شوند و بعد دوباره شروع کردند به قدم زدن در یک راهروی زرد. آندرتون ادامه داد: «ما در جامعه‌مان جرایم بزرگی نداریم. اما یک بازدشتگاه پر از مجرمان بالقوه داریم.»

درها باز و بسته شدند و آن‌ها در بخش تجزیه وتحلیل بودند. روبه‌رویشان کپه‌ای از تجهیزات حیرت‌انگیز قرار داشت- دریافت‌کننده‌های اطلاعات و ماشین‌های محاسباتی که مواد ورودی را مطالعه و از نو بازسازی می‌کنند. و آن سوی ماشین‌آلات سه پیش‌آگاه نشسته بودند که زیر شبکه‌ی پیچ در پیچ سیم‌کشی‌ها تقریباً از نظر پنهان بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 0:47  توسط   |